تبليغاتX
***پایگاه موفقیتٍ یک لیوان چای داغ***





با بیان مطالبی فرح بخش، موجی از انرژی مثبت در خود و دیگران ایجاد کنیم
قطعه يي را گم کرده بود و دل آزرده بود.پس عزم جست و جو کرد ، براي يافتن قسمت گم شده اش.

و همانطور که مي غلتيد و پيش مي رفت آوازي اين چنين مي خواند:

گم شده ام را مي جويم...گم شده ام را مي جويم...به هر جا سر مي کشم تا گم شده ام را بيابم.

گاه از شدت گرماي آفتاب مي پخت اما بعد باران خنک مي باريد. و گاه از سرماي برف يخ مي زد

اما آفتاب مهربان سر مي رسيد و گرمي اش را به او مي بخشيد.

و از آنجا که يک قطعه اش گمشده بود نمي توانست تند و پرشتاب بغلتد. براي همين مي ايستاد تا با کرمي، گپي بزند.


ادامه...
+ نویسنده:    طفل عشق  |