و همانطور که مي غلتيد و پيش مي رفت آوازي اين چنين مي خواند:
گم شده ام را مي جويم...گم شده ام را مي جويم...به هر جا سر مي کشم تا گم شده ام را بيابم.
گاه از شدت گرماي آفتاب مي پخت اما بعد باران خنک مي باريد. و گاه از سرماي برف يخ مي زد
اما آفتاب مهربان سر مي رسيد و گرمي اش را به او مي بخشيد.
و از آنجا که يک قطعه اش گمشده بود نمي توانست تند و پرشتاب بغلتد. براي همين مي ايستاد تا با کرمي، گپي بزند.