مرسوم نبودكه نوشته هايم را در قالب وبلاگ قرار دهم اما بعد از مناجات (پست قبل)تصميم گرفتم اين تكه شعر را كه مدت ها پيش و در نيمه شب برمن وارد شد، اينجا بگذارم.شايد فرصتي ديگر پيش آمد تا ديگر گفته هاي نه چندان فني ام را برگي سبزي تحفه شما دوستان سازم.
صاحب چشم هاي باراني
تر شده ز اشک هاي حيراني
اين منم اولين برادر ناز
دور از هر هواي شيطاني
قصه ام گه چو حلاج بر سر دار
لحظه اي عيش و نوش عرفاني
گاه گويم اناالحق و گاهي
بنده بر هر نگاه رحماني
در دو روزم نبوده يک الله
هر دمم مست تر ز ايماني
بند شهوت اگرچه سخت اما
مي گشايم مهار نفساني
من «حميد»م خلاصه ام اين است
يک غلامي چو شاه کنعاني
پ.ن:
۱-خدايا سينه ام را گشاده تر و صبرم بيش تر بنما!
۲-دعاي دوستان براي دوستان زيباست؛دعايتان مي كنم شما نيز فراموش نكنيد.
۳-گفتم صنم پرست مشو با صمد نشين ............گفتا به كوي عشق هم اين و هم آن كنند